تبليغاتX
تنها و خسته
دست نوشته های جوانی که در عشق پیر شد
صندوقچه در بغلش بر می دارم تا کمی چرت

دور دست ها هموار شودبر زمین خواری

لاجوردی که بر دارم /از رنگها که چیزی کم نمی شود

برود /بمیرد /ببیند /که شلاق...ها چقدرند

تو /احمق فرض کردی مرا /برود دیوانه ای را می بینم چنان وار...وار...

کاناپه هم نمیدهم جواب شاید کم کم

زنگ زنگ...دیلینگ دیلینگ هم دیگر...آخر... باز هم

لاجوردی چشمانم اااه بازهم

چقدر متعفنند رنگها

اما /شاید

زیباست لاجوردی چشمانت /حتما

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 10:6  توسط جلیل  |