|
دست نوشته های جوانی که در عشق پیر شد
|
دور دست ها هموار شودبر زمین خواری
لاجوردی که بر دارم /از رنگها که چیزی کم نمی شود
برود /بمیرد /ببیند /که شلاق...ها چقدرند
تو /احمق فرض کردی مرا /برود دیوانه ای را می بینم چنان وار...وار...
کاناپه هم نمیدهم جواب شاید کم کم
زنگ زنگ...دیلینگ دیلینگ هم دیگر...آخر... باز هم
لاجوردی چشمانم اااه بازهم
چقدر متعفنند رنگها
اما /شاید
زیباست لاجوردی چشمانت /حتما