|
دست نوشته های جوانی که در عشق پیر شد
|
باید ونباید
بلور درخشان تنیده شود در هم
مادرم مرا کتک نزده که
از بلور های تنهایی ست که مادر مرا کتک میزند
اما من پسر خوبی هستم نه برای این که صدای تنهایی می گوید
فردا شده حالا...
بوی تنهائیم اتاق را گرگرفته...
چقدر چاقو/چه صدایی
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
بعد از مدتهاست که این گونه می خندم
مرگ...مرگ...چه واژه ای ...م ر گ ...
آخر باز هم درگور تنها شدم
خدا حافظم... به بادم داد
در لباس گر گرفته ی شرجی رخی ست
بی همتا/ای تنها ...
می خواهمت در تنگنای تنگ حدقه چشم لبانت
ای مهربان بی همزبان ...بیهم...زبان...بی ...هم...ز...ب...ا...ن/؟!
آفرین به عشقم
که مرا دوست دارد بی آنکه دوست بدارمش
میدارم /...
ای مهربان بی همزبان ...بیهم...زبان...بی ...هم...ز...ب...ا...ن/؟!