|
دست نوشته های جوانی که در عشق پیر شد
|
تا کمر درگل پایین می کشد
می بلعد درونم را
حتی دیگر پرو پرانول هم جواب نمی دهد
درد/آوخ/قلبم
دوری تو /دیگر حتی دیازپام پانصد هم جواب نمی دهد
قناری جواب دلم را که با عشق دانه توی قفسش میریزم
دیگه تورو نمی خوام
یادگاری می بینم که...
بارنگ خودش / کودک...
می نمایاند
رو سفیدم در کودک
جوانی سیاه /پر /درد
خمنیازه ام دردی که با خواب تسکین پیدا نمی کند!
من هنوز سپیدم
واژه هابی معنی/نه!
با...
حرفها فراموشم کرده اند
دنبال جمله ای تازه / بی شک
من/ تو...
عجب حرفها بی معنی شده اند
سرا شیبی/ دره...
وای...!
حالا در اعماق کلمات
دیگر حرف ...واژه معنی ندارد!
دنیایی از کلمات پوچ وبی معنی
تو...
بله / تو...
به دنبال چه هستی ؟!

دلم گرفته ...
نمی توانم بگویم ؟!
بغض ... فشار می دهد / می ترکد
ابرها می بارد
آوخ گلویم آوخ
دلم گرفته
آرامشم را درون خود زندانی کرده ای
فکر کرده ای که چه فکر می کنی ؟
به به به به ...؟
دگر چاکرتم / نوکرتم / مخلصتم تف !!!
عجب که تو ... ؟
باشد برو
ابرهایم که دارند می بارند و رفتنت را تماشا می کنند
حالا می توانم چون بغض آزاد
توانا و رسا می گوید
گلویم که ... دوستت دارم!